دفترم را از گود تاریخ آوردم؛ اشتغالش ثبت ، توضیحش درد، تصویرش من، حضورش گاهی سرد گاهی گرم، نوشتنش آرامش، خواندنش گاهی گناه ، دانستنش سوختن....سادگی اش زیبا....
می گوید تکرار تو برایم شیرین و خواستنی...! من نمی دانم ؛ شاید ؛ خواهم دانست زمانی. او می گوید :"هیچ کس اینچنین به کشتن خود دست نزد که من به زندگی نشسته ام...."
آنها گفتند:"تعهد برای عدم تکرار رفتارهای بد..."
من خندیدم ، گفت:"چرا خنده؟..."
من نگاهش کردم با طعنه گفت :"پیوست...."
من تشکر کردم !
گفت:"به سلامت..."
لعنت!