نوشته هایم ننوشته ماند، حرف هایم ناگفته، سکوتم نشکسته ، خمیازه هایم بی خواب و خسته، آرامشم بر هم خورده ، نگاهم مایوس، انتظارم بی حاصل، رنج هایم بی دلیل ، زخم هایم بی مرحم، نان هایمان بی رزق ، خانمان بی گرما ، شعله ها بی فروغ و انگار در تمام این معناها همه چیز منتظر یک وداع سرد از تو بود تا به هق هق یکباره ای از درد دست دهد.
نام این جان فرسا چیست ؟ بی هدف می توان زندگی را دریافت و بی هیچ تنفر و دل خوشی برنشست. و ما توان نا توان خود را در این دایره ی بی مرز انداختیم و روزگار کهنه انگار کودکی، هوس بازیچه داشتن دارد و ما هنوز بی هیچ گفته ای می روییم ، نه از خود، بلکه از خاک. و نمی دانم چرا از این روییدن شادیم؟ گریزانیم از آن دم که باز گردیم و خنده ها و گریه هایمان بی وزن و معلق خواهد مُرد.
آسوده خاطرم. نمیدانم چرا. مثل اینکه همه چیز بی حالت و بی معنی باشد... دختر بودن مثل یک علامت سوال ، جای خودش را آخر هر جمله ی شک داری ، حفظ میکند... تفاوت هاست که همیشه زیباییها را می سازد ، ولی انگار این دفعه مثل دفعه های قبل این جمله را نمیشود به کار برد... این دفعه همه چیز تبدیل می شود به شهوت ها و دوری از یک کلمه ی اخیراً نا محسوسی به نام "اعتماد".
استناد به اینکه باید محکم بود و به راه و ایمان ادامه داد همیشه کارساز نمی شود ، مگر اینکه یک انگیزه ی قوی پشت هر حرکتی باشد. اما جالب اینجاست که این انگیزه هم در یک نگاه می تواند یک تفاوت باشد وشاید بدتر به نظر برسد اگر بگویم یک شهوت شود.
تمام دانسته های انسان از طبیعت غیر انکار پذیرش ساخته می شود ... خوب ، مسلم هست که این طبیعت هر چیزی می تواند باشد از جمله همان تفاوت ها.
حرف ها ی نسنجیده، قانون های خشک و بی اراده، تعصب های ولگرد، آدمکهای وراج، سکوت های بغرنج و جالب تر اینکه هر کدام در هر تفاوتی ، متفاوت تر می شود و سوال اینجاست که چرا بعضی ها به دنبال یک تشابه عینی در هر حرفی ، قانونی، تعصبی و سکوتی هستند که نه ریشه به جایی می برند و نه باری از دوش کسی کج می کنند.
کنار تمام این گوشه های غیر متشابه، من دختری هستم که یا بهتر است بگویم من کسی هستم که می توانم بدون اهمیت دادن به باور هایشان ، آسوده و بی نیاز قدم بردارم و هرگز نخواهم دانست که آیا کسی از دنیای متفاوتها می تواند بداند این علامت سوال چه پاسخ هایی دارد؟!