نوشته هايش را برگ برگ مي فروخت ،
مي دانست كه اندك زندگي اش را به حراج
گذاشته، اما با فكر گرمي خانه اش حتي
براي لحظه اي، به كارش ادامه مي داد...
انگار زندگي اش را لحظه لحظه كوتاه
مي كرد، انگار مي خريد در جلد اسارت،
آزادي اش را در فروختن...چيز زيادي
نپاييد ورقه ها تمام شد، آن سكه ها و
اسكناس ها را جمع و جور كرد . وقتي
اطرافش خلوت شد گويي تازه از حالت
مسخ شدگي درآمده بود...آيا همه ي
آنچه را كه نوشته بود فروخت؟...توجهي
نكرد،ضمضمه ي كوتاهي از آري در
گلويش لرزيد...بعد به فكر خريدن آتشي
براي گرماي خانه و ناني براي خوردن
و لباسي براي گرم كردن افتاد...بدون
آنكه بخواهد به اين فكر كند كه آتشش
را چند لحظه پيش فروخت به راه افتاد....... .
نوشته شده در 86.8.18
باز هم می گرییم ، باز هم ناله ، رشته افکار رنجور و به فرجام نرسیده،
باز هم چشمانش در پی یک قافیه ، و در این وادی سرد و لبریز از همهمه
، ما می گرییم ، محکوم شده به خواندن غزلی در پی دستانی به امید
گرمایی ،با نگاه فردایی.
اشتیاقم مُرد ، صبر و قرارام مُرد و وجودم در مرداب خفقان.
و سکوت اشک بر انگیخته از درونم را تهدید می کند . به کدامین امید؟
نمی دانم. با کدامین لبخند؟ نمی دانم.
خاطراتش همه از زشتی نامردمانی گم شده از خویشتن است . به هم بافته شدگانی
که جز نگاهی با تمسخر جوابی نخواهند داد و این تمام باور اوست:
جوابی ندارند ، سکوت، خشونت بی دلیل ، خفقان تا ابد، به چه گناهی؟
نمی دانیم. آخر چرا؟ نمی دانیم. از چه و برای چه؟ نمی دانیم؛ و کلمات نمی دانم،
حتماَ، ببخشید، باشد، قول بده و ... ضمضمه می شوند و تو آنی هستی که باید
تکرارشان کنی. در پی لبخند تو چیست؟ تظاهر نکن بگو آنچه را که باعث
اشک هایت می شود.
چشمانش را از دیدن گناهی نکرده بسته بود و تمام افکارش حول خشمی بود
که سراپا از ریختن اشکی شد ، تمام حس زیبایش ویران و کرانه ی دریای
دیدار بیابان ! عجیب است که ما هنوز ضمضمه می کنیم تمام کلماتی را که
به ما می گویند بگویید، یا شاید این طریقی است که در فطرتمان حک شده
است. من سراپا لبریز از حکایتی برای شکایت و آنان همه لبریز از
خاموشی برای تظاهر نجابت!
نوشته شده در 86.8.7
خسته و ناكار از سفري بس دراز رسيده ، رنج و اندوه بار سنگين
دل بر تن و به اشارتي يله ؛ ستاره هاي خردي كه شرمسارانه سر
بر مي آوردند و صداي آهنگين دريايي طوفاني ؛ پاها سنگين از
رفتن راهي دور از مقصد ، شانه هايم به اميد تكيه گاه محكم تري
چون ديوار، خواب آلوده از سياهي روز روشن ، سكوت و من
در مهماني بهت زدگان و شب دراز.....
چشمانم نيمه باز و دردناك ، ماه كامل و پنجره ي كوچك ...
من خوابم برد......
طلوع آفتاب و گرمي پرتو ، سكوت جانم و آرامش دريا ، به كنار
ساحل رفتم ديشب خسته بودم خوابم برد...من از راه دوري آمده
بودم ...شلاق موج ها مرا از نفس انداخته بود ...بايد فكرهاي
تازه اي راه داد....امروز قايقي مي سازم تا برگردم.... .
نوشته شده در 86.7.24
ای کاش می دانستی جوانه ای منتظر گرمای بی انتهای سادگی
توست، ای کاش در مرگ نگاهت به صورتک زشت تصویر
نمی اندیشیدی! ای کاش در سردی سکوتت و در هیجان
حرکتت با ورت پنهان تر بود و ای کاش رمز نگاهت بر
من آشکار نمی شد که چنین مستحق غم تو شوم و باور
کنم که سکوتت علامتی از خشنودی توست!
واین داستان همچنان ادامه دارد....
خنده شرطی ندارد ، در سرما دست در جیب کنیم و بگذریم با
نگاهی عامیانه. همه خیره...شاید کسی در دل آرزویی دارد!
ترس...حقیقت پنهان، افکار خسته و ثابت و نجوای همگان
بی حاصل. از حقش دفاع نمی کند، از باورش...از دلش...
فقط غرور ...تکبّر!
نوشته شده در تاریخ86.7.21
و آبی دستانت به سیاهی چشمانم اشاره کرد...
و من در تمام لحظه های سبز تو به باور عمیق خود رسیدم و
رنگ ها دوباره جان گرفتند.سادگی خیال تو ،پیچیدگی حوادث
من را واژگون کرد و از اوج یأس رها شدم .
آبی دستانت بود که به سیاهی چشمانم اشاره کرد.
وجود پر مهر تو مرا محکوم می کند تا دوباره ببینم
آنچه را که در فاصله های تیره یزمان از من دور
شدند. این بار من در سکوتم لبخند می زنم تا آبی
دستانت را در چشمان سیاهم به تصویر کشم.
واین داستان ادامه دارد....